السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )
37
جواهر البلاغة ( فارسى )
شاعر در بيت اول « صدغ » يار و حال خويش را در سياهى به شبها تشبيه كرده است ، و در بيت دوم « ثغر » يار و اشكهاى خود را در ارزش و درخشش به مرواريدها تشبيه كرده است . « 1 » 2 - تشبيه الجمع و هو ما تعدد فيه المشبّه به كقول البحترى : 2 - تشبيه جمع و آن تشبيهى است كه مشبّهبه در آن متعدد باشد ، مانند سخن بحترى : بات نديما لى حتّى الصباح * أغيد مجدول مكان الوشاح كأنّما يبسم عن لؤلؤ * منصد أو برد أو أقاح « 2 » همدم من شب را تا صبح سپرى كرد ، آن نرمپيكرى كه جاى حمايل او پرگوشت و به هم تافته بود . پندارى وقتى كه لبخند مىزند دندانهايش مرواريد در رشته درآمده يا دانههاى تگرگ يا گلهاى بابونه است . شبّه ثغره بثلاثه أشياء باللؤلؤ و البرد و الأقاح و قد تقدم الكلام على هذه الأقسام . شاعر ، دندان او را به سه چيز تشبيه كرده است : 1 - مرواريد . 2 - تگرگ . 3 - گل بابونه . و دربارهء اين اقسام سخن گفته شد . تمرين أذكر أحوال طرفى التشبيه فيما يأتى . تمرين حالات مشبّه و مشبّهبه را در مثالهايى كه مىآيد ذكر كن .
--> ( 1 ) - « صدغ » : به ضم صاد ميان چشم و گوش است ، ولى مقصود در اينجا مويى است كه بر آن موضع آويخته مىشود . « ثغر » هم بر دهان به كار مىرود و هم بر دندانهايى كه در رستنگاه خويش است . ( در لثههاست ) و اينجا همان دندانها موردنظر است . ( 2 ) - « اغيد » : نرمپيكر . « مجدول » : به هم پيچيده و غير سست ، مقصود در اينجا لازمهء آن يعنى لاغر بودن شكم و دوپهلوست . « و شاح » : چيزى شبيه گردنبند است كه از پوست پهن بافته مىشود و جواهرنشان مىگردد آنگاه زن به كمر مىبندد يا بر شانهء چپ مىنهد و زير بغل راست مىبندد . « منضّد » : منظم ، به هم پيوسته . « برد » : تگرگ . « أقاح » : به فتح همزه و ضم آن ، گياهى است كه شكوفهء سفيد دارد و در وسط آن مجموعهء كوچك زردى هست و برگهاى شكوفهاش روشن و كوچك است ، مفرد آن « قحوانة » به ضم قاف است .